از صبح داره بارون میاد، از اون بارونهای استوایی که گاهی خیلی شدید و گاهی هم نم نم، هوا یه کمی خنک شده، از حالا همه جا پر شده از درختهای کریسمس با چراغهای رنگارنگ. 
خدا رو شکر امروز هیراد کلمه امگی رو دیگه نگفت فکر کنم  فراموش کرد و تمام شد.
آب ناشتا
نهار  سالاد ماکارونی  ۳۰۰
میان وعده  چای با بیسکویت  ۱۰۰
شام  ۴ سلایس پیتزا  ۶۰۰
جمع کالری ۱۰۰۰ با احتساب اشتباهات ۱۲۰۰

وقتی خونه رو حسابی تمیز میکنم میشم پر از انرژی و اصلا و ابدا خسته نمیشم مگر اینکه در عرض ۱۰ دقیقه همه چیز به باد بره، و امروز دقیقا این اتفاق افتاد، بعد از ۳ ساعت کار کردن و شستن قالیچه و کف زمین و خشک کردن ... رفتم یه دوش بگیرم، وقتی اومدم بیرون دیدم هیراد گلم رفته سر یخچال و قوطی سس مایونز برداشته و ریخته روی زمین و خودش هم غلط میزنه توش، اونم نه فقط یه تکه از اتاق، بلکه همه جا رو چون لیز میخورد توش و خوشش اومده بود، خدایی شما جای من بودید چه حالی میشدید، خوب من سعی کردم خودمو کنترل کنم و رفتم قوطی سس رو ازش گرفتم و فقط بهش گفتم مامان خیلی کار بدی کردی که این سس رو اینجا ریختی و شروع کردم دوباره تمیز کردن و بعدش هم هیراد رو بردم حمومش کردم چون سر تا پا پر از سس بود، اومدیم بیرون و من مشغول آشپزی شدم و هیراد هم مهر و مداد رنگیهاشو برداشت و منم کاغذ بهش دادم مشغول نقاشی و خودم هم غرق شام درست کردن که دوباره دیدم با مهرش روی دیوار و میز تلوزیون کشیده اینجا بود که دیگه خیلی عصبانی شدم و بهش گفتم مامان مگه تو احمقی، و همین یک کلمه باعث شد که هیراد چپ میره راست میره به من میگه اَمَگی، حالا من هی بهش میگم احمدی، آشپزی و ... تا یادش بره ولی اون بازم میگه امگی ، اینم از امروز من 
خدایا دلم یه مغز پاک کن میخواد تا همین کلمه رو از توی مغزش پاک کنم
رژیمم رو تا عصر رعایت کردم ولی بعدش نه، چون دلم خیلی ساندویچ ژامبون مرغ و گوشت مخلوط با سس مایونز و چیپس فراوون میخواست، این شد که اولش نخوردم و سوپ جو که درست کرده بودم یه ظرف خوردم ولی ارضام نکرد و منم رفتم و یه ساندویچ پر و پیمون واسه خودم درست کردم و خوردم، این اراده ام  منو کشته
آب ناشتا خوردم 
صبحانه  نصف لیوان شیر ۵۵
نهار  تن ماهی شسته شده  ۳۰۰
میان وعده  چای با یه بیسکویت رژیمی  ۳۰
شام  سوپ جو با ساندویچ  ۸۰۰
میان وعده  هنوز کلی جا دارم فکر کنم انواع مغز ها رو بخورم    ؟
ورزش  ۲۰ دقیقه آیروبیک
راستی از همه ممنونم من حالم خیلی خوبه 
خدایا من ناشکر نیستم، همه چیز خوبه، همه چیز عالیه، همه چیز بهترینه،  ولی   چرا من احساس خوبی ندارم، خدایا من همیشه سعی کردم مثبتهای زندگی رو ببینم و نزارم ناراحتی و نا امیدی وارد زندگیم بشه پس حالا چی شده، اعتماد به نفسم کوشش چرا گمش کردم، من که همیشه مواظبش بودم و حتی نمیذاشتم یه خراش برداره، خدایا نزار این حالت در وجودم بمونه، چون منو میترسونه، از خودم دورم. ولی خوب میتونم بزارم گردن گلی خانم هر چی باشه دیوار کوتاه تر از اون پیدا نمی کنم.
اب ناشتا خوردم
صبحانه نصف لیوان شیر با یه خرما ۸۰
نهار  ماکارونی  ۶۰۰
شام  نان و پنیر و گردو ۳۰۰
میان وعده  چند تا دونه پفک و چند تا دونه بادوم ۱۰۰
جمع کالری ۱۰۸۰

از صبح با سردرد از خواب بیدار شدم، این سردرد میگرنی کی میخواد دست از سرم برداره خدا میدونه، هر وقت هم که گلی خانوم بیاد که واویلاست دیگه باید یه دستمال ببندم دور سرم و هی سرم و بکوبم تو دیوار که شاید درده از رو بره، یه کم اروم بگیرم، خلاصه امروز از اون روزاست که سردرد و سر گیجه رو با هم دارم، قربونش برم هیراد هم وضعیت مامان و خوب درک میکنه و دقیقا همون روز واسه اینکه من و سرگرم کنه شیطونیهاش یه جور دیگه میشه از نوع ریختن و پرتاب کردن و پخش کردن و داد زدن، و اینجاست که یه حالی میکنیم باهم کلی خوش میگذره، دوست داشتید شما هم تشریف بیارید، محفل دوستانه هست. خلاصه اینکه امروز بی اشتها هم شده بودم و کل غذام اینا بوده همراه با یه قرص آهن و پروپرانولول و دیپاکین و ۲تا هم پنادول که هیچکدام اثر نداشتن.
آب ناشتا همراه با عسل و لیمو ۱۰
صبحانه یه استکان شیر ۵۰
نهار  ۲ تا برش پیتزا ۳۰۰
میان وعده چای با ۲تا خرما  ۴۰
شام  یه لقمه کوچولو ماهی ۵۰
آب مصرفی ۷ لیوان
ورزش هیچی 
کالری مصرفی ۴۵۰
ساعت ۱۱ شب چند تا بادوم و فندق خوردم

امشب هیراد زود خوابید، من هم کتاب زبان انگلیسی برداشتم تا کمی زبان بخونم، و لپ تاپم هم جلوم باز بود که معنی کلمات را از دیکشنری در بیارم، قبل از شروع کردن، گفتم اول یه سری به یه وبلاگ آشپزی بزنم و واسه نهار فردا یه ایده به ذهنم بیاد که همان شد بلای جان و متاسفانه با یه کلیک اشتباه سر از وبلاگ سیاسی در آوردم و منم که خوره این جور وبلاگام تا بدونم هر کی چی میگه، این شد که انگلیسی رو بوسیدم گذاشتم کنار و از این وبلاگ به اون وبلاگ و مطلب سیاسی خوندن بعدش هم گیر یه وبلاگ خدا نشناس واقعی  افتادم که اونم واسه خودش حکایتی داشت ، خلاصه دردسرتون ندم من با خوندن این همه مطالب غم انگیز فقط اعصابم مدادی شد، که دیگه باید برم بشینم و کلی با مداد پاکن پاکش کنم اونم تازه اگه جاش نمونه، اینه که با عرض پوزش از همه دوستان حوصله نوشتن چی خوردم و چیکار کردم رو ندارم، فقط همین بس که به رژیمم پایبند بودم. دوستون دارم هزار هزار
چقدر روز خوبی بود امروز، از همه چیز راضیم، به تمام اهداف روزانم رسیدم و با اینکه امروز بشور و بساب و بپز و جمع کردن بود ولی هنوز پر از انرژیم. خدایا تو را سپاس میگویم واسه این همه نعمت هایی که به من دادی 
آب ناشتا خوردم
صبحانه  نصف لیوان شیر  ۵۵
نهار  یک تکه ماهی سرخ شده  با ۲ تا قارچ و بچه ذرت کبابی یه کمی سالاد  ۵۰۰
میان وعده  یک لیوان چای با نصف شکلات کیت کت  ۵۰
شام  کله جوش با یک تکه نان  تست ۴۰۰
میان وعده  نصف لیوان شیر با دو تا خرما ۹۰
جمع کالری ۱۰۹۰       ۱۲۰۰
ورزش
۳۰ دقیقه ایروبیک
۳۰ دقیقه دراز نشست در انواع مختلف 

من تصمیم ندارم توی این پستم چیزی راجع به رژیم بنویسم ولی توی وبلاگ دلنوشته های یک زن ایرانی شعری، خوندم که به نظرم بسیار زیبا و پر از محتوا بود،  این شعر را میذارم تا شما هم بخونید و امیدوارم دوست داشته باشید.

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی     
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم 

*
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
 
*
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکن


*
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

*
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند 
و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

*
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

*
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و 
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند

*
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد

*
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید

*
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه 
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم 
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من

سروده ای از: لینا روزبه حیدری 
( خبرنگار با سابقه که برای بخش افغانی صدای آمریکا کار می کند.. )